آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

محرم 90

اين روزا داره خيلي سريع سپري ميشه گاهي باخودم ميگم كه كاش زودتر اين دورا ن تموم بشه تو دوساله بشي و من راحت اخه خواباي شبت خيلي نامنظمه و من خيلي خسته ميشم تاسوعا و عاشوراي امسال حال و هواي خوبي نداشتم عاشورا كه شما يه مقداري سرما خورده بودي و نشد بريم بيرون تاسوعا هم حليم داشتيم رفتيم خونه عزيز جوني (بابايي)بعدازظهر هم عمه جوني اومد و محمد پارساي تپلي مپلي زن دايي كه خيلي ناس شده بود ما كلي باهاش حال كرديم ازتون عكس هم انداختيم كه حتما ميذارم وقتي هم حليم آماده شد ساعت 22 رفتيم دم در حرم حضرت عبدالعظيم ،من و عمه مونا تو ماشين حليم رو تو ظرف ميكشيدم و عمو علي و بابايي هم پخش ميكردن حال و هواي عجيبي بود اما وقتي تموم شد و ...
30 آذر 1390

همیشه دلتنگتم

نمیدونم اخه چرا؟ چرا اینقدر روزا دلم برات تنگ میشه با  اینکه اینقدر تو اداره سرم شلوغه ها باز یادتم باز به صدات به خندت به خسته نباشیدت نیاز دارم بعضی موقع ها به خودم میگم چرا؟ یکی نیست بهم بگه دلیل نمیخواد که آخه تو همه زندگیمی خیلی دوستتتتتتتت دارم الان خوابیدی ............. قربونت برم که وقتی خوابی غم عالم میاد تو دلم انگار فقط دوست دارم گریه کنم آنیتا هم نمیتونه جای تو رو برام پر کنه ع ا شق ت م
29 آذر 1390

خدایا شکرت

خدایا شکرت خدایا بخاطر داشتن شهرام بخاطر داشتن آنیتای قشنگم مادر و پدر مهربانم خدایا بخاطر همه داشته ها و نداشته هایم شکرت   ...
29 آذر 1390

واکسن 6 ماهگی

  سه شنبه شب 8 اذر ساعت 23 شمارو بردم حموم  و ساعت 1 بامداد گاز قطع شد و من نگران تا صبح نخوابیدم چون میترسیدم شما سردت بشه توی دوتا پتوی بزرگ پیچیده بودمت .........تا ساعت 7 صبح هم از گاز خبری نبود خوب بود که من چون میخواستم ببرمت حموم ،حسابی خونه رو گرم کرده بودم این شد که من اداره هم نرفتم و صبح رفتیم خونه عزیز جونی و گفتم خوبه که واکسن شما رو هم بزنم وهرچقدر عزیز جونی گفت من هم بیام قبول نکردم و بردمت درمانگاه امام رضا و دوتا واکسن تو پای شما زد و شما دخمل ناس من خیلی خانوم بودی و یه کوشولو گریه کردی بعدشم اومدیم خونه عزیز و ایشون تا دوساعت روی پای شما حوله گرم گذاشت و این واکسن بر عکس 2و 4 ماهگی بود خیلی کم  تب ک...
11 آذر 1390

سه ماهگيت مبارک عسلم

  عزيزم 90 روزه که تو بامني 90 روزه ما سه نفر شديم و من هنوز تو شوکم  وباور نميکنم واقعا باور نميکنم که مادر شدم .......................... روزهاي سختيه .............کار خونه...............به تو رسيدن...............به بابايي که تموم زندگيمه رسيدن اما زود ميگذره ..............خيلي زود نميدونم يا وقت نميکردم يا واقعا حوصله نداشتم بيام وبلاگ رو آپ کنم تو اين شب ما سه نفري رفتيم پارک هوا حسابي خنک بود و ما تورو  پتو پيچ کردیم خوش گذشت ...........تو پارک شهرک که شجريان گذاشته بود ..............عالي بود...........بعد اومديم خونه و بابايي از من و شما عکس گرفت   ...
6 مرداد 1390
1